نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۳۹ قدسی مشهدی

قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

چو شمع امشب مرا در محفلش بار است پنداری

به مغز استخوانم شعله در کارست پنداری

چمن بشکفت و از دلها خروشی برنمی‌آید

قفس، تابوت مرغان گرفتارست پنداری

خیالش بی گمان امشب به خلوتخانه چشمم

چنان آید که بخت خفته بیدارست پنداری

ز من برگشت دل چون بخت، تا برگشت یار از من

مرا این بخت برگردیده، در کارست پنداری!

نمی‌یابم ره بیرون شدن از کوی حیرانی

به هر سو رو نهم، در پیش دیوارست پنداری

به شمع محفل ما آورد ایمان برهمن هم

به چشمش تارهای شمع، زنّارست پنداری

سرشکم با زبان گویا حدیث یار می‌گوید

حسد بر دیده دارم، وقت دیدارست پنداری

ازو دل برنمی‌دارد که آید شب به خواب من

خیالش هم به روز من گرفتارست پنداری

نه طوفانی به جوش آمد، نه عالم در خروش آمد

سرشکم ناتوان و ناله بیمارست پنداری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به احساس تلخ تنهایی و غم ناشی از جدایی از معشوق خود اشاره می‌کند. او خود را مانند شمعی می‌بیند که در محفل یار نورش کم‌جان است و شعله‌هایش در مغز استخوانش احساس می‌شود. او حس می‌کند که همه چیز در حال شکفتن است، اما در دلش هیچ شور و شوقی وجود ندارد. دل او همچون بختش از یار دور شده و گیج و حیران است. آرزوی دیدار یار در چشمش باقی مانده، اما این دیدار فقط در خیال او است. او در این حالت نه راهی برای فرار از ناامیدی می‌یابد و نه امیدی برای بهبود وضعیتش. در نهایت بیان می‌کند که اشک‌هایش به گونه‌ای ناتوان و اعصابش در حال ناله است، و نه نشانه‌ای از شور و هیجان در اطرافش وجود دارد.