شمارهٔ ۴۵۷ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو باد صبح گذشتم به گرد هر چمنی
برای خویش، چو کویت نیافتم وطنی
چو دست خصم زلیخا، بریده باد آن دست
که بر تنی نتواند درید پیرهنی
چو قامت تو نهالی ندیدهام موزون
به اتفاق صبا گشتهام به هر چمنی
روم به دایره مردم پریشانبخت
مگر ز موی تو بر گوش من خورد سخنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساس تنهایی و دلتنگی خود اشاره میکند. او در سفر خود به دور چمنها و باغها میگردد، اما نمیتواند جایی را مانند وطن خود بیابد. او به زیبایی معشوقش اشاره میکند و اینکه هیچ کس را به اندازه او موزون و دلربا ندیده است. در پایان، او به امید شنیدن خبری از معشوق، به جمع مردم پریشان بخت میرود، شاید از موی او چیزی بشنود.