نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۶ قدسی مشهدی

قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

چیزی نشد معلوم من از صحبت فرزانه‌ها

بر قلب رسوایی زدم زین پس من و دیوانه‌ها

از بیم سیل اشک من نیک و بد روی زمین

تا مردمان چشم خود بیرون شدند از خانه‌ها

گر خود تهیدستم چه شد دستی ندارم بر فلک

چشک و دل من پر بود گنج است در ویرانه‌ها

از گفتگوی این و آن تا کی فرورفتن توان

مردم ز غفلت تا به کی خواب آرد این افسانه‌ها

ای ساقی روشندلان بازآ که اهل بزم را

گردید قالب‌ها تهی پر شد ز خون پیمانه‌ها

مرغان این بستان‌سرا رام و اسیرند از ازل

صیاد گو منت مکش از دام‌ها و دانه‌ها

ناخن به دل‌ها می‌زنند از طره‌های مهوشان

شاید اگر صاحب‌دلان ممنون شوند از شانه‌ها

بر گرد شمع عارضت ای قبله روحانیان

خیل ملک پر می‌زنند از شوق چون پروانه‌ها

قدسی ز بهر دوستی، هرکس تردد می‌کند

من هم پی پروانه‌ای گردم در این کاشانه‌ها

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از ناامیدی و پریشانی احساسی خود صحبت می‌کند. او به بی‌ثمری گفتگوهای عاقلانه اشاره می‌کند و به آسیب‌های روحی ناشی از این وضعیت می‌پردازد. شاعر احساس تنهایی و بی‌کسی می‌کند و به غفلت مردم از حقیقت اشاره دارد. او به جمعی از اهل بزم که در پی شادابی هستند، دعوت می‌کند و نسبت به دلمشغولی‌های عاشقانه و زیبایی‌های زندگی تامل می‌کند. در نهایت، شاعر از عشق و تمایل به گردآمدن در کنار محبوب سخن می‌گوید و ابراز می‌کند که در جستجوی عشق، همانند پروانه‌ای در اطراف شمع، به دنبال زیبایی و محبت است.