نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۹ قدسی مشهدی

قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

شد بهار از توبه‌کردن بایدم اکنون گذشت

می‌رسد گل چون توان از باده گلگون گذشت؟

من که شمع محفل قربم سراپا سوختم

حال بیرون‌ماندگان بزم، یا رب چون گذشت؟

خواستم بر یاد بالای تو چشمی تر کنم

تا نظر کردم ز سر یک نیزه بالا خون گذشت

بر دل ریشم نمی‌دانم که ناخن می‌زند

اینقدر دانم که خون دیده از جیحون گذشت

جور دشمن شد فراموش از نفاق دوستان

کین یاران با من از بدمهری گردون گذشت

گریه بر تنهایی خود نیست قدسی را به دشت

می‌خورد افسوس ایامی که بر مجنون گذشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در بسته شعری که ارائه شده، شاعر به موضوعاتی از جمله عشق، درد و گذشت زمان می‌پردازد. بهار و زنده بودن گل‌ها نماد زندگی و جوانی است، اما شاعر خود را در ناراحتی و سوختن احساس می‌کند. او به یاد محبوبش اشکی می‌ریزد و از این که چگونه درد و رنج او به فراموشی سپرده شده است، گلایه دارد. همچنین به خیانت برخی دوستان و تنهایی خود اشاره می‌کند و در نهایت، حسرت روزهای گذشته را در دل دارد. به طور کلی، شعر ترکیبی از مسایل عاطفی و فلسفی در مورد زندگی و محبت است.