نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۶ قدسی مشهدی

قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به گریه سحر و آه شب دلم شادست

چو گل که تازه ز آب و شکفته از بادست

فسردگی به دل بوالهوس میاموزید

که مرده در روش آرمیدن استاد است

خیال زلف تو ننشسته هرگز از پرواز

مگو که مرغ هوایی ز قید آزاد است

چو ترکش تو ز پیکان پرست دیده من

نیم گر آینه چشمم چرا ز فولادست؟

چو غنچه سر به گریبان کشد همیشه ز شرم

کسی که گردنش از قید عشق آزاد است

نشد ز سلسله ما برون گرفتاری

درین قبیله مگر عشق وقف اولادست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساس شادابی و زیبایی در دل شاعری می‌پردازد که به گرمی صبح و سحر می‌نگرد. او به تضاد بین عشق و آزادی اشاره می‌کند و می‌گوید که عشق همچون زنجیری است که انسان را به خود وابسته می‌کند. شاعر از خود می‌پرسد که چرا با وجود این همه احساسات عاشقانه، باز هم فریب آزادی را می‌خورد. او با استفاده از تصاویر و تشبیهات، احساسات عمیق خود را نسبت به معشوق و عشق توصیف می‌کند و در نهایت به این نتیجه می‌رسد که عشق در این قبیله به نسل‌های آینده منتقل خواهد شد.