شمارهٔ ۸۲ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نوای من چو ز صد پرده بر یک آهنگ است
چه شد که غنچه صد برگ او به صد رنگ است
ز کودکان نکند مرغ روح مجنون رم
هنوز در دل دیوانه حسرت سنگ است
ازآن چو شعله به یکبار در گرفته دلم
که تا به گردن شمع از فسردگی ننگ است
صدای تیشه فرهاد بزم شیرین را
به از ترانه داوود و نغمه چنگ است
به آب دیده چنان رنگ داده خون دلم
که خون دل به کفت چون حنای بیرنگ است
اگر غلط نکنم گوش سوی من دارد
که پیک نالهام امروز سیر آهنگ است
چنان ز نسبت زلفت به شام تیره خوشم
که نور صبح بر آیینه دلم زنگ است
به بلبلان چمن ناز اگر کند شاید
صبا که دامن برگ گلیش در چنگ است
پی فریب تو قدسی به جلوه حاجت نیست
کرشمه نگهش را هزار نیرنگ است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف احساسات عمیق و درونی شاعر میپردازد. شاعر از صدای خود و غنای احساساتش سخن میگوید و به تضادها و تناقضات درونی اشاره میکند. او حسرت عشق و زیبایی را در دل دارد و در عین حال از درد و افسردگی سخن میگوید. با استفاده از تصاویری همچون شعله، شمع، و بلبل، احساساتی همچون حسرت و عشق را به تصویر کشیده است. در نهایت، شاعر به پیچیدگیهای عشق و فریبندگی معشوق اشاره میکند و نشان میدهد که عشق میتواند هم زیبا و هم دردناک باشد.