نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۹ قدسی مشهدی

قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نشسته بر سر کویی و فتنه بر پا نیست

ز حیرت تو کسی را به جنگ پروا نیست

ز چشمم از به کناری، نشو ز طوفان امن

کنار چشم من است این، کنار دریا نیست

قدح به دست و چو نرگس همیشه مخموریم

می خمارشکن در پیاله ما نیست

نسوخت چون دگری را به بزم، دانستم

که جز به خدمت پروانه شمع بر پا نیست

از آن ز مصر به کنعان نمی‌رود یوسف

که مهربانی یعقوب چون زلیخا نیست

به یاد زلف بتان آنقدر قلم زده‌ایم

که در سفینه ما جز خط چلیپا نیست

به جرم مهر خود از چشم خلق افتادیم

وگرنه چشم بداندیش در پی ما نیست

به قتل خود مکن ایما به غمزه‌اش قدسی

ستیزه‌خوی تو را حاجت تقاضا نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به مسائلی چون عشق، زیبایی و تنهایی می‌پردازد. او به توصیف حالتی می‌پردازد که در آن فردی در کوی عشق نشسته و هیچ نشانه‌ای از فتنه یا درد نیست. چشم شاعر به طوفانی می‌نگرد که مجاور اوست، اما در دریا قرار ندارد. او و دوستانش همیشه در حالت مستی هستند و هیچ می‌خوارشکنی در پیاله‌شان نیست. همچنین به این نکته اشاره می‌کند که جز خدمت به محبوب هیچ لذتی وجود ندارد و از عشق خود به زلیخا و یعقوب هم صحبت می‌کند. در نهایت، شاعر بیان می‌کند که به خاطر مهر و محبت خود از نگاه مردم افتاده است و از معشوق خود می‌خواهد که او را به قتل نرساند، چرا که او نیازی به تقاضا برای نزاع ندارد.