شمارهٔ ۹۵ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز بوی او به دل غنچه ارمغانی هست
ز داغ من جگر لاله را نشانی هست
به باغ رفتم و داغم چنان که پنداری
مرا به غنچه ز دلبستگی گمانی هست
گریزم از نفس خلق وقت دلتنگی
که از نسیم، دل غنچه را زیانی هست
نمانده در گرو سایه همای، سرم
ز من هنوز بر او حق استخوانی هست
مباد حسرت تیغ ترا به خاک برم
برآر دست هنوزم که نیم جانی هست
مخوان به کعبه برای زیارت سنگم
که بهر سجده من خاک آستانی هست
ز کار خویش مگو زآنکه پیش کارشناس
چو غنچه هر گره کار را زبانی هست
ز راز تنگدلان بیخبر نیم قدسی
که با دلم دل هر غنچه را زبانی هست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساسات عاشقانه و دلتنگی خود سخن میگوید. او به بوی معشوق و تأثیر آن بر دلمشغولیها و دردهای خود اشاره میکند و حسرت و longing را در دل دارد. به باغ میرود اما داغی که در دلش دارد، او را نگران و ناامید کرده است. او از دلتنگی و فشار زندگی فرار میکند و به یاد معشوق، به غنچهها و لالهها فکر میکند. شاعر همچنین به ارتباط عمیق خود با معشوق و تأثیرات عشق بر زندگیاش تأکید کرده و به صورت استعاری از رازهای دل و عدم درک دیگران از آن سخن میگوید. در نهایت، او به محدودیتهای خود و ناتوانی در بیان احساساتش میپردازد.