شمارهٔ ۹۴ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا چو لاله ز بخت سیه رهایی نیست
شب مرا به دم صبح آشنایی نیست
چو نقش زلف تو بندم چرا نریزم اشک
که میرسد شب و در خانه روشنایی نیست
ز من برای چه رنجیده باز بر سر هیچ
بهانهجوی مرا گر سر جدایی نیست
ز خون دیده مشو دامن مرا زاهد
که قید عشق بتان قید پارسایی نیست
بقا کمند تو دارد ازآن حسد بردم
بر آن اسیر که در طالعش رهایی نیست
ره گذار هوس بستهاند بر چمنم
گل بهار مرا رنگ بیوفایی نیست
درین دیار ندیدیم جز دل قدسی
شکستهای که نیازش به مومیایی نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات عمیق خود نسبت به عشق و جدایی سخن میگوید. او خود را همچون لالهای با بختی سیاه و بدون رهایی میبیند. شبهایش بینور و بیامید است و نگرانیاش از عشق و وفاداری او را در آتش اشک میسوزاند. شاعر میپرسد که چرا علاقهای به آزار یکدیگر دارند، وقتی که جدایی در کار نیست. او همچنین به زاهدان هشدار میدهد که عشق به معشوقان آنها را از پارسایی دور میکند و در نهایت، به تنهایی و بیوفایی در دنیایش اشاره میکند، جایی که تنها دلهای شکستخورده را میبیند.