نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۹ قدسی مشهدی

قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

هنوز چشم امیدم به رهگذاری هست

هنوز گونه زرد مرا غباری هست

نمی‌زنم مژه بر یکدگر ز حیرانی

هنوز چشم مرا درد انتظاری هست

حذر نکرد ز آهم سپهر و غافل از این

که در میانه این گرد هم سواری هست

مرا چو حادثه مخصوص گشت دانستم

که روزگار مرا از من اعتباری هست

ز دیده خون دلم جوش می‌زند امشب

مگر بر آن سر کو چشم اشک‌باری هست؟

نصیب ما که درین گلشن آشیان داریم

اگرچه خرمن گل نیست، مشت خاری هست

ز موج خیز محبت برون مرو قدسی

به خس گذار درین بحر اگر کناری هست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این بیت‌ها به انتظار و آرزوهای خود اشاره می‌کند. او هنوز به یک تغییر یا رهگذر امید دارد و احساس می‌کند که در دلش غبارِ غم و درد انتظاری وجود دارد. هرچند به نظر می‌رسد که جهان و زمانه به او توجهی ندارند، ولی او خود را خاص و ارزشمند می‌داند. دلی پر از درد و اشک دارد و نسبت به زندگی که در آن به سر می‌برد، احساس نارضایتی و گم‌بودگی دارد. در نهایت، او به محبت و عشق می‌اندیشد و می‌خواهد در این دریای پُرتلاطم زندگی، گوشه‌ای آرامش بیابد.