نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۹ قدسی مشهدی

قدسی مشهدی / مطالع و متفرقات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

غم رفت از دل من و از سینه داغ هم

مهتاب نیست کلبه ما را چراغ هم

صد داغ سوختیم و ز دل تیرگی نرفت

روشن نکرد کلبه ما را چراغ هم

قدسی خبر ز قافله طاقتم مپرس

این کاروان گذشته ز ما بی سراغ هم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از رنج و غم‌هایی که در دل دارد سخن می‌گوید. او احساس می‌کند که با گذشت زمان، غم‌ها از دلش رخت بر بسته‌اند، اما هنوز کلبه‌اش روشن نشده و همچنان در تیرگی باقی مانده است. شاعر به کسی که درباره حالش می‌پرسد، می‌گوید که او دیگر از کاروان آرامش و آسایش بی‌خبر است، چرا که این کاروان از زندگی‌اش گذشته و او را رها کرده است. به‌طور کلی، شعر بر احساس تنهایی و غم عمیق شاعر تاکید دارد.