نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲ - پیرکنعان عبدالقادر گیلانی

عبدالقادر گیلانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

گر ندادی آرزوی وصل جانان ،جان مرا

زندگی نگذاشتی بی او غم هجران مرا

سرو من آغشته در اشک جگر خون من است

فارغم گر باغبان نگذاشت در بستان مرا

نیست فرقی در میان شخص من با سایه ام

بس که در آتش فکنده این دل سوزان مرا

حال من چون پیر کنعان شد کنون چون بینمت

بس که آمد سیل اشک از دیده گریان مرا

جامه جان چاک شد در وادی عشق و هنوز

هرطرف صد خار غم بگرفته دامان مرا

همچو من یارب که گردد بی نصیب از وصل یار

ای که دور انداختی از صحبت جانان مرا

این که با مردم مدارا می کنم از بهر توست

ورنه کی پروا بود از قول بدگویان مرا

خانه من گلخن و فرش من از خاکستر است

تاکه چون محیی بخوانی بی سروسامان مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به شدت از جدایی و غم دوری معشوقش رنج می‌برد. او احساس می‌کند که بدون وصل معشوق زندگی‌اش بی‌معناست و غم هجرانش او را آزار می‌دهد. او به تصویر کشیدن حالش می‌پردازد، به طوری که دلش در آتش عشق سوخته و اشک‌هایش بی‌وقفه می‌ریزد. شاعر مانند سایه‌ای از معشوقش دور است و در این حس تنهایی و غم به سر می‌برد. او از خداوند می‌خواهد که به افرادی که بی‌توجه به درد و رنج او صحبت می‌کنند، اهمیت ندهد و به زندگی‌اش به عنوان جایی از خاکستر و بی‌سروسامانی اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر از وضعیت نامساعد و درد خود در عشق سخن می‌گوید و از معشوقش می‌خواهد که او را درک کند.