شمارهٔ ۲۱ - حضور درد عبدالقادر گیلانی
عبدالقادر گیلانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
زسر تا پا ی من گر همه اندوه و غم باشد
هنوز از اینچنین دردی که دارم از تو کم باشد
چگونه سر بسائی بر فلک کز غایت عزّت
به هر جا پا نهی سرها ترا زیر قدم باشد
غنیمت دان حضور درد و غم ای دل که دوران را
وفائی نیست چندانی و صحبت مغتنم باشد
خوش است از خوبرویان گه جفا گاهی وفا لیکن
زمن مهر و وفا از تو همه جور و الم باشد
دم آب از سفال سگ بکوی یار نوشیدن
مرا خوش تر بود زان باده کان در جام جم باشد
خلاصی گر زهستی بایدت عاشق شو ای محیی
که اوّل گام در عشق پری رویان عدم باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و دردناک شاعر میپردازد. شاعر از رنج و غم خود سخن میگوید و به این نکته اشاره میکند که حتی اگر تمام اندوهها را داشته باشد، باز هم دردش از آنچه نسبت به معشوقش احساس میکند، کمتر است. او به عظمت معشوق و جایگاه او در زندگیاش اشاره میکند و میگوید که هر جا معشوق قدم بگذارد، سرها به زیر خواهد افتاد. شاعر همچنین به این نکته توجه میکند که با وجود این درد و غم، باید از لحظات و ارتباطات زندگی بهرهبرداری کرد، زیرا زندگی عملی دائمی نیست. او از عشق و وفای معشوق یاد میکند و میگوید که در کنار زیباییها، گاهی ظلم و بیوفایی هم وجود دارد. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که اگر کسی میخواهد از سختیهای زندگی رهایی یابد، باید عاشق شود و قدم در راه عشق بگذارد.