نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۲ - ازدست عشق عبدالقادر گیلانی

عبدالقادر گیلانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

از خان و مان آواره‌ام از دست عشق از دست عشق

سرگشته و بیچاره‌ام از دست عشق از دست عشق

ای کاشکی بودی عدم تا بازرستی از هدم

من سوزم از سر تا قدم از دست عشق از دست عشق

پرورده کردم خان و مان سرگشته‌ام گرد جهان

گشتم ضعیف و ناتوان از دست عشق از دست عشق

هر نیمه‌شب از گلخنی تا روز سازم مسکنی

چون گلخنی شد این دلم از دست عشق از دست عشق

هر روز و شب دیوانه‌ای در گوشهٔ ویرانه‌ای

گویم به خود افسانه‌ای از دست عشق از دست عشق

این سو و آن سو می‌خزم سودای خامی می‌پزم

انگشت به دندان می‌گزم از دست عشق از دست عشق

ای خواجه ما را چون شما صد فکر بُد در کارها

شد راست کار و بار ما از دست عشق از دست عشق

با کس نگیرم الفتی از خلق دارم وحشتی

جویم ز هر کس تهمتی از دست عشق از دست عشق

محیی خدا را خوان و بس این غم مگو با هیچ کس

نعره مزن تو زین سپس از دست عشق از دست عشق

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از رنج و درد ناشی از عشق می‌گوید. او احساس آوارگی و بی‌کسی می‌کند و به شدت از عشق رنج می‌برد. شاعر آرزو می‌کند که ای کاش وجود نداشت تا از این درد رهایی یابد. او در تلاش برای ساختن یک زندگی، در عوض به ضعف و ناتوانی رسیده و دلش مانند گلخنی پر از غم است. هر شب و روز در تنهایی و بی‌کسی به افکار و خیالاتش می‌پردازد و از عشق شکایت می‌کند. همچنین او از ترس و وحشت نسبت به دیگران صحبت می‌کند و در نهایت توصیه می‌کند که این غم را با کسی در میان نگذارد، زیرا درد عشق او را بسیار آزار می‌دهد.