شمارهٔ ۴۷ - پهلوی دل عبدالقادر گیلانی
عبدالقادر گیلانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تیر او پیوسته میخواهم که آید سوی دل
لیک میترسم، شود پیوسته در پهلوی دل
دل ز من گم گشت اکنون روزگاری شد که غم
گرد کویش دربدر گردد به جست و جوی دل
گل رخان را باید از غنچه وفا آموختن
کو به بلبل تا دم آخر نماید روی دل
گر سگ کویش کند دیوانگی نبود عجب
چون دل من همدمش بود و گرفته خوی دل
آتش از غیرت زنم خلوت سرای سینه را
گربود آنجا به جز درد تو هم زانوی دل
ای پری رویان دل محیی بدست آرید باز
ورنه تا محشر نخواهد کرد ،گفت و گوی دل
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و دلتنگی خود برای محبوب سخن میگوید. او میخواهد محبوبش به دلش نزدیک شود، اما از این میترسد که همیشه در کنار دلش بماند. دل او گم شده و به جستجوی آن میپردازد. همچنین به زیبایی گل و وفا اشاره میکند و میگوید که بلبل باید از گلها چیزی بیاموزد. او از عشق خود بسیار بیتاب است و میگوید که حتی اگر دلش به درد بیفتد، این عشق را تحمل میکند. در نهایت از معشوق میخواهد که به او بازگردد و گرنه در روز قیامت هم با دلش گفت و گویی نخواهد داشت.