شمارهٔ ۷۴ - بی وفا عبدالقادر گیلانی
عبدالقادر گیلانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بیوفا یارا چنین تا کی جفاکاری کنی؟
نیست وقت آن که به یک خنده وفاداری کنی؟
این چه قسمت باشد ای بیرحم انصافی بده
بر من مسکین ستم با دیگران یاری کنی
با وجود مردم دیگر نمیدانم چرا
میل دائم جانب رندان بازاری کنی؟
وقت آن آمد که دستی بر دل زارم نهی
خون شد از دست تو دل تا چند خونخواری کنی
خانهٔ دل گر فرو ریزد ز یاد روی توست
سهل باشد هر عمارت کش تو سرداری کنی
شیون و زاری مکن محیی دگر کآن سنگدل
جور افزون میکند هر چند تو زاری کنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از معشوقهاش میخواهد که دست از جفا و بیوفایی بردارد و به وفاداری و محبت بازگردد. او به مظلومیت خود اشاره کرده و از بیرحمی معشوق شکایت میکند. شاعر از او میخواهد که به دل زجرکشیدهاش رحم کند و نگذارد که قلبش بیش از این خونین شود. همچنین، به تلخی و درد دلهای خود اشاره میکند و به او یادآوری میکند که یاد او در دلش باعث ویرانی است. در نهایت، او از معشوق میخواهد که دیگر شیون و زاری نکند زیرا این کار تنها بر درد و رنج او میافزاید.