شمارهٔ ۱۳۰ میرزا حبیب خراسانی
میرزا حبیب خراسانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
یاد آنروزیکه کس را ره در این محضر نبود
ما و دل بودیم و غیر از ما کسی دیگر نبود
آشنا با لعل دلجوی تو هر شب تا سحر
وقت مستی جز لب ما و لب ساغر نبود
در خم زلف گرهگیر تو چون بند و شکن
این همه دل ریخته بر روی یکدیگر نبود
جز زبان شانه و دست من و باد صبا
دست کس با زلف مشکین تو بازیگر نبود
زلف جادویت بدینسان جادوئی در سر نداشت
چشم هندویت چنین طرار و حیلت گر نبود
قصه ها از بیوفائی های تو با عاشقان
بر زبانها گفته شد لیکن مرا باور نبود
دوش در مستی بعزم کشتن ما خاست لیک
مردم از حسرت که در دستش چرا خنجر نبود
چهر زرد و اشک گلگونم بها و قیمتی
داشت در نزد تو و حاجت به سیم و زر نبود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل یادآور روزهایی است که هیچ کس جز خود ما در محفل حضور نداشت. صرفاً دل ما بود و عشق، و هیچ چیز دیگری در کار نبود. هر شب با یاد معشوق و عشق او تا صبح در مستی به سر میبردیم. در پیچ و خم زلفهای او، دلهای بسیاری ریخته شد، اما هیچ کس جز ما در این بازی عشق شرکت نداشت. زلفها و زیباییهای او چنان سنت شکن بودند که در دنیا نظیری نداشتند. داستانهای وفاداری و بیوفایی عاشقان دربارهاش روایت شده، اما من هرگز به آنها باور نکردم. دیروقت، در حال مستی، عزمی برای کشتن ما بود، ولی مردم به خاطر حسرتی که داشتند، نتوانستند آن را دریافت کنند. همچنین اشکهای من و چهره زردم برای او ارزش کهنهای داشت و به طلا و نقره نیازی نداشت.