شمارهٔ ۱۷۹ میرزا حبیب خراسانی
میرزا حبیب خراسانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
این همه آشوب و غوغا بر سر کوی تو چند
کشته ها بر روی هم در حسرت روی تو چند
خانه ها ویرانه در سودای عشقت تا بکی
عقلها دیوانه در زنجیر گیسوی تو چند
خانه چندین مسلمان شد خراب از جور تو
ای ستمگر کافری در زلف هندوی تو چند
ای بسا سر از غم روی تو شد در پای دل
فتنه جوئی در جهان از چشم جادوی تو چند
این گره بگشا ز ابرو، در خم گیسو فکن
تاب زلف پرشکن بر طاق ابروی تو چند
جمع دلها از پریشانی بروی یکدگر
چون شکنج افتاده در هر حلقه موی تو چند
ای شکار افکن به خون غلتیده بسمل صد هزار
ناتوان و نیمه جان از دست بازوی تو چند
با تهی دستان بیدل در هوای سیم و زر
سر گرانیها ز شاهین ترازوی تو چند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف شور و آشوب ناشی از عشق به یک معشوق پرداخته است. شاعر با بیان اینکه مردم به خاطر عشق او کشته و خانهها ویران شدهاند، از درد و رنجی که در پی عشق او ایجاد شده، سخن میگوید. او به قدرت جذابیت و جادوی معشوق اشاره میکند که عقلها را دیوانه کرده و دلها را پریشان نموده است. همچنین از ظلم و ستم ناشی از زیباییهای معشوق میگوید و نشان میدهد که عشق او باعث جنگ و خونریزی شده است. در انتها شاعر از معشوق میخواهد که با گره گیسوی خود، به آن شور و شوق پایان دهد.