شمارهٔ ۲۰۵ میرزا حبیب خراسانی
میرزا حبیب خراسانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تو خواجهای و منت چون غلامِ حلقهبهگوش
بگیر گوش و به هر کس بخواهیام بفروش
شود شبی که چو بختم ز در درآیی و من
چو جان به بر کشمت یا چو جامه در آغوش؟
هر آنچه تلخ بگویی از آن لب شیرین
لطیف و عذب بود، خواه نیش و خواهی نوش
به جان دوست که رنجش ز دوستان نه سزاست
بکش به صلح مرا، در طریق جنگ مکوش
لب تو لعل تو گفته حبیب گهر
سزا بود که چنین گوهری کنی در گوش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیبایی و جذابیت محبوب خود اشاره میکند و از او میخواهد که به نرمی و مهربانی با او برخورد کند. او بیان میکند که حتی اگر محبوبش سخن تلخی بر زبان آورد، شیرینی و لطافت آن باعث میشود او آن را تحمل کند. شاعر همچنین به اهمیت صلح در روابط دوستانه تأکید دارد و از محبوبش میخواهد به جای مجادله، او را با محبت و صلح بپذیرد. در نهایت، او زیبایی لب محبوبش را به گوهر تشبیه میکند و میگوید چنین گوهری شایسته است که در گوش دیگران بدرخشد.