شمارهٔ ۲۱۶ میرزا حبیب خراسانی
میرزا حبیب خراسانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
شکرلله که شدی باخبر از عالم دل
اندکی با تو توان گفت کنون از غم دل
زخم دل خوردی و از درد دل آگاه شدی
میتوان از لب تو جست کنون مرهم دل
دل ز کف دادی و بیدل شدی و بگرفته است
حلقه زلف سیاه تو کنون ماتم دل
سخن عشق مگو با دل نامحرم غیر
که بغیر دل من نیست ترا محرم دل
ای سلیمان که بحکم تو بود دیو و پری
ندهی تا بکف اهرمنان خاتم دل
جان بعشق تو سپردم که توئی راحت جان
دل بمهر تو نهادم که توئی همدم دل
جان اگر نیست نثار تو، ندارم غم جان
دل اگر نیست فدای تو، بگیرم کم دل
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از آگاهی و احساسات عمیق خود نسبت به عشق و دلتنگی صحبت میکند. او به عشق اشاره میکند و بیان میدارد که دلش به خاطر غم و دردهایی که تجربه کرده، شکسته است. شاعر از محبوبش میخواهد که افکار عاشقانه فقط در وجود او و دلش محفوظ بماند، چرا که او را تنها محرم دل خود میداند. همچنین، به قدرت و تسلط محبوب خود اشاره میکند و میگوید که جانش را به خاطر او فدای محبتش کرده است. در نهایت، او نشان میدهد که اگر دلش را برای عشقش ندهد، دیگر ارزش و اهمیتی ندارد.