نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱۷ میرزا حبیب خراسانی

میرزا حبیب خراسانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

این خواجه گر رهد ز غم و حسرت اجل

شاید که نام خود بنهد حضرت اجل

بر دست خواجگی بنشسته که ناگهان

مرگش ز در درآید و گوید که العجل

گفت آن ستوده شاه، که دنیا پرست مرد

چون پیر شد، جوان شودش حرص با امل

نیکو سرود ای بفدای سخنش جان

چون بی ثمر درخت بود علم بی عمل

چندانکه خواجه کشت و درو دو برید و دوخت

آخر بگو چه برد از این رنج، ماحصل

بیهوده خواجه میفکند خویش را برنج

هرگز فزون و کم نشود قسمت ازل

هرچت ز دست رفت بدل میتوان گرفت

عمر است گوهریکه نباشد ورا بدل

بر لوح حکمت ازلی بر نوشته اند

تالایزال هر چه برآید زلم یزل

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به موضوع مرگ و حیات پرداخته و به خواسته‌های انسانی و بیثمری تلاش‌هایشان اشاره می‌کند. شاعر از این می‌گوید که اگر انسان در غم و حسرت مرگ بیفتد، شاید بتواند نام خود را در قضا و قدر جاودانه کند. او با انتقاد به دنیاپرستی و حرص افراد در دوران پیری، بر این نکته تأکید می‌کند که علم بدون عمل ثمری ندارد و انسان باید در زندگی کوشش کند، اما در نهایت، نتیجه‌ای جز آنچه مقدر شده است نمی‌تواند ببیند. در نهایت، شاعر به این باور می‌رسد که زمان و عمر ارزشمندتر از آن است که قابل بازگشت باشد و سرنوشت نوشته شده است.