شمارهٔ ۳۰۵ میرزا حبیب خراسانی
میرزا حبیب خراسانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)
نمیدانم چه کردی با دل من
که باز آتش زدی بر حاصل من
اگر رفتی برون از محفل من
نخواهی رفت هرگز از دل من
بیا ای شمع محفلهای تاریک
که تاریک است بی تو محفل من
تو تا در منزل من جای داری
نگردد غم به گرد منزل من
باستقبالت آید جان گر آئی
تو ای بخت سعید مقبل من
مرا کشتی در افتاده بگرداب
توئی ایجان جانها ساحل من
دل و جان هدیه آوردم چه باشد
پذیری هدیه ناقابل من
بجای جان و دل، مهر تو گوئی
سرشتستند در آب و گل من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر احساسات عمیق عاشقانه و درد جدایی را به تصویر میکشد. شاعر نمیداند چه بر دلش گذشت که آتش عشق دوباره در وجودش شعلهور شده است. او به معشوقهاش میگوید که اگرچه ممکن است از محفلش برود، اما از دلش هرگز نخواهد رفت. شاعر به او میخواهد که بیاید، زیرا زندگیاش بدون او تاریک و غمانگیز است. او میگوید که وجود معشوقش باعث خوشبختی و آرامش اوست و دل و جانش را به او تقدیم میکند، زیرا عشقش جزء جداییناپذیر وجود اوست.