نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۱۰ میرزا حبیب خراسانی

میرزا حبیب خراسانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نکرده ای ببر ای سرو جامه گلگون

که گشته ای ز شهیدان خویش غرقه بخون

قباس سرخ ببر کرده ای نمیدانم

و یا ز تاب بدن گشته جامه ات گلگون

رخت برنگ قبا، جامه ات بر تگ بدن

بگو که گشته بدین دلبریت راهنمون

گرفتم از سر کوی تو پا برون آرم

چگونه مهر تو از سر مرا شود بیرون

جهان زلیلی و مجنون فسانه ای دارند

کنون توئی بجهان لیلی و منت مجنون

چسان برون رود از سر خیال روی توام

که همچو جان بتن و دل بسینه رفته درون

حبیب کار بدانجا کشیده از غم عشق

که سر نهیم بصحرا و پای در هامون

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به محبوب خود ندا می‌دهد و از غم و درد عشقش سخن می‌گوید. او از محبوب می‌خواهد که چرا همچون سرو با لباس گلگون نیامده و گویی در میان شهیدان غرق در خون است. او به زیبایی لباس سرخ محبوب اشاره می‌کند و می‌پرسد آیا این رنگ ناشی از درد و شوق است؟ شاعر از عشق و علاقه خود به محبوب می‌گوید و احساس می‌کند که هیچ‌گاه نمی‌تواند او را از ذهن و دلش خارج کند. در نهایت، شاعر به شدت و عمق غمش اشاره می‌کند و می‌گوید که به خاطر عشقش، به زودی جانش را در میان صحرا و در دریای اندوه خواهد گذاشت.