نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۲ میرزا حبیب خراسانی

میرزا حبیب خراسانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

برخیز و در قدح فکن آن جوهر مذاب

کش بوی مشک ناب بود رنگ زرناب

زان می که چون بدرکشی از قعر خم قار

گوئی که کرده سر زدل شب برآفتاب

هان ای حریف تا نکنی آب در بمی

کاتش خموش گردد چون برزنیش آب

هر تیغ را فزاید از آب تاب و رنگ

این تیغ را بکاهد از آب رنگ و تاب

پیوند آب و باده چه جوئی که همسری

با زاده عنب نکند زاده سحاب

جز باده در سبوی سفالین ندیده ایم

کشتیئی از سفال کند هیچکس برآب

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر از دوستش می‌خواهد که برخیزد و مشروب را در جام بریزد، چرا که بوی خوش آن شبیه مشک است. می‌گوید وقتی جام را از ته آن پر کند، گویی که گوهر درخشانی از دل شب به آفتاب درآمده است. به دوستش هشدار می‌دهد که اگر آب را در جام نریزد، آتش این شراب خاموش می‌شود. همچنین، اشاره می‌کند که آب به تیغ‌ها رنگ و تاب می‌دهد، اما برای شراب رنگ و تاب را می‌کاهد. در نهایت، شاعر می‌گوید که از شراب در جام سفالی چیزی دیگر نمی‌توان دید و کسی نمی‌تواند با سفال بر آب کشتی بسازد.