شمارهٔ ۳۳ میرزا حبیب خراسانی
میرزا حبیب خراسانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ایکه گوئی شاه خوبانرا وفائی نیست، هست
ویکه گوئی درد هجران را دوائی نیست، هست
ایکه گوئی خضر و اسکندر همه افسانه بود
در جهان سرچشمه آب بقائی نیست، هست
اینهمه رخشنده گوهر از کجا گردد پدید
در جهان گوئی اگر بحر صفائی نیست، هست
بس گهر شد سنگ و زر شد خاک و تن شد جان پاک
شمس معنی را مگو نور و ضیائی نیست، هست
بس فقیر آمد توانگر بس گدا شد پادشاه
شاه جانها رامگو جودو عطائی نیست، هست
دوش در گوش دلم گفتا سروش ای دل مگو
شاه را چشم عنایت با گدائی نیست، هست
گر تو زر صافی بیغش ندیدی در جهان
از ره باطل چه گوئی کیمیائی نیست، هست
این شهیدان را که اندر زیر تیغش بسملند
از لب لعلش مفرما خون بهائی نیست، هست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی تناقضها و فراز و نشیبهای زندگی میپردازد. شاعر در این متن به شرایط مختلف انسانی اشاره میکند که در آنها امید و ناامیدی به شکل آمیختهای وجود دارد. او از بیوفایی و درد جدایی، افسانهای بودن شخصیتهای بزرگ مثل خضر و اسکندر، و کمبود منابع پاک و باارزش در جهان سخن میگوید. همچنین به تغییرات اجتماعی و اقتصادی اشاره میکند، جایی که فقرا میتوانند به ثروت برسند و یا برعکس. شاعر با بیان این نکتهها، به وجود عاطفه و عشق واقعی تأکید میکند و بر این باور است که در پس تمام این چالشها، حقیقت و نور معنوی وجود دارد. او همچنین اشاره میکند که اگر انسانها در جستجوی حقیقت باشند، چیزهای ارزنده و پاک را خواهند یافت و به همین دلیل به سروش (وحي) دل دلخوشی کن میکند که بیانگر این نکته است که جود و بخشش واقعی در زبان و رفتار باید نمایان شود.