شمارهٔ ۳۲۱ میرزا حبیب خراسانی
میرزا حبیب خراسانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
زلفکا چند حیله ساز کنی
تا بما ره حیله باز کنی
جادو ار نیستی، چسان خود را
گاه کوتاه و گه دراز کنی
خویشتن را بهیکل طومار
گاه پیچی و گاه باز کنی
گاه بر چشم یار حلقه زنی
گاه با گوش دوست راز کنی
گه بیکسو کنی زچهرش خویش
تا شب از روز امتیاز کنی
گه کنی خیرگی و بر رویش
چنگ و چنگال خود دراز کنی
آخر ای خیره تا بکی شوخی
با رخ یار دلنواز کنی
سر ببرد هزار بارت یار
خویش را باز سر فراز کنی
ای سیه زاغ حیله ور بچه رو
با رخش کار جره باز کنی
دست ما کی بحلقه تو رسد
که تو با آفتاب ناز کنی
همچو هندو زهر کجا خورشید
می بتابد بدو نماز کنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی زلف و زیبایی یک معشوق سخن میگوید و شاعر از او میخواهد که با حیلهها و چالاکیهایش، دلها را فتح کند. معشوق به زیبایی خود میبالد و میتواند خود را به شکلهای مختلف درآورد، گاه جذاب و گاه دور از دسترس. شاعر به ویژگیهای او اشاره میکند که چگونه میتواند دیگران را فریب دهد و در عین حال به بازی با احساسات عاطفی آنان بپردازد. همچنین به زیبایی و خطراتی که ناشی از عشق و محبت است، اشاره شده و نوعی تنش بین عشق و دشواریهای ناشی از آن به تصویر کشیده شده است. در نهایت، شاعر از معشوق میخواهد که این زیبایی و حیلهگریها را بیشتر به نمایش بگذارد.