شمارهٔ ۳۲۷ میرزا حبیب خراسانی
میرزا حبیب خراسانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
سخن بگوی که شیرین لب و شکردهنی
مشو خموش که شمع و چراغ انجمنی
مرو ز بر که چو جان دربری حریفانرا
بخواب ناز مشو، چونکه چشم بخت منی
بپاس خاطر یاران و دوستان، سر زلف
بهم مزن که دل عالمی بهم بزنی
ز چهره پرده میکفن بتا برای خدا
که پرده ها بدری چون تو پرده برفکنی
صفت ز گل نکنم، نام از چمن نبرم
تو سرخ تر ز گل و تازه روتر از چمنی
هزار سینه سپر شد، هزار دیده هدف
که ناگهان تو مگر تیر غمزه ای بزنی
دل شکسته ما را یکی بپرس احوال
چه تار طره مشکین بهم همی شکنی
هزار طوطی شیرین سخن بسان حبیب
کنند از لب شیرین تو شکر شکنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت محبوبش اشاره میکند و از او میخواهد که سخن بگوید تا دلها را شاد کند. او از خاموشی و بیحرکتی او انتقاد میکند و میگوید که وجود او مانند شمعی در جمع است. شاعر همچنین به یاد دوستان و یاران خود اشاره میکند و از محبوب میخواهد که زلفش را به هم نریزد که ممکن است دلها را بشکند. او محبوب را به زیبایی گل و چمن توصیف میکند و میگوید چهره او از زیبایی فراتر است. در نهایت، شاعر با احساسات عمیق خود درباره دلشکستگی و عشق، او را به سخن گفتن و ابراز محبت دعوت میکند.