شمارهٔ ۳۹ میرزا حبیب خراسانی
میرزا حبیب خراسانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
زردی برگ خزان عکس رخ زرد من است
نیز سرمای زمستان ز دم سرد من است
آسمان نیز که گه خندد و گه گرید زار
در غم و شادی از آنست که همدرد من است
بر تر از طارم افلاک کزین توده خاک
کامی آن سو ننهد همت نامرد من است
دشمن خویش منم نیست کسی چیره بمن
بجز این اهرمنی خو که هما ورد من است
گر از این ملک غریبی بوطن باز رسم
طوق و تاج مه و خورشید ره آورد من است
از زمین آنکه بیک گام سوی بام فلک
ره کند، آه کمند افکن شبگرد من است
کعبتین مه و خورشید که بر نطع فلک
میزند دور دغل لعبتی نرد من است
نفحه باد سحرگه که جهان زنده بدوست
اثری از نفس غالیه پرورد من است
جنگ اهریمن و جم، رزم بلیس و آدم
که شنیدی، همه افسانه ناورد من است
بر سر توده خاکم بحقارت مگذر
که فلک نیز غباری سیه از گرد من است
مختصر گر ز حساب دو جهان هر چه نگاشت
قلم قدرت یزدان، همه یکفرد من است
از لب حضرت ایشان سخنی گفت حبیب
ورنه این دعوی بیهوده نه در خورد من است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر احساسات خود را نسبت به دنیای اطرافش بیان میکند. او زردی برگهای خزان و سرمای زمستان را به حال خود نسبت میدهد و از این میگوید که آسمان نیز همدرد اوست. شاعر به نوعی با طبیعت و فضای اطرافش همذاتپنداری میکند و احساس تنهایی و غم را به تصویر میکشد. او همچنین به تقدیر و سرنوشت خود اشاره میکند و میگوید که نیازی به دشمن ندارد، چرا که خود را در برابر مشکلات و سختیها میبیند. اگرچه او عشق و زیباییهای دنیا را میستاید، اما از بیوفایی و دغلکاریهای زندگی نیز سخن میگوید. شاعر به جایگاه انسانی خود در مقابل آسمان و زمین و تأثیرات ناچیزش در جهان اشاره میکند و نتیجه میگیرد که همه چیز در نهایت به اراده و قدرت الهی بازمیگردد. در پایان نیز به سخنان شخصی اشاره میکند که میتواند حقیقت را بیان کند و از بیهوده بودن برخی ادعاها میگوید.