شمارهٔ ۶۸ میرزا حبیب خراسانی
میرزا حبیب خراسانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
یک امشبی که توئی در برابرم سرمست
گمان مبر که خبر از وجود خویشم هست
نشسته ای تو، من و شمع ایستاده بپای
تو مست باده و من مست چشم باده پرست
قسم بجان تو کز جان و از جهان برخاست
هر آنکه یک نفس از روی عیش با تو نشست
نهاد دل بتو و از همه جهان برداشت
گشاد در بتو و بر رخ دو عالم بست
بخواب نیز نمی آید این خیال که تو
نشسته باشی و من ایستاده جام بدست
گذشت کار حبیب این زمان چه میخواهی
فتاد ماهی در آب و رفت تیر از شست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به حس و حالاتی اشاره دارد که در یک شب عاشقانه با معشوق خود تجربه میکند. او احساس سرمستی و خوشی دارد و وانمود میکند که معشوق از وجود او بیخبر است. معشوق در حال مستی نشسته و شاعر نیز در حال تحسین زیبایی اوست. او به عمق عشق و وابستگیاش به معشوق اشاره میکند و میگوید هرکسی که لحظهای با او در حال خوشی بوده، دل را به او سپرده است. شاعر در نهایت به این مسأله اشاره میکند که آیا این لحظه زیبا و مادامالعمری است یا نه و به نوعی به گذر زمان و تغییرات زندگی اشاره میکند.