شمارهٔ ۱۲۶ حسین خوارزمی
حسین خوارزمی / غزلیات، قصاید و قطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش
اگر تو طالب یاری به جان و دل بخروش
مگوی راز بهر کس چو دیک منمائی
دهان بسته برآور چو خم صهبا جوش
بخواب دیده که از دوست گشته ای مهجور
بمال چشم که چشم است مرترا روپوش
خوش آندمی که ز خواب گران چو برخیزی
نگار خویش تو بینی گرفته در آغوش
بیار ساقی گلرخ شراب دوشینه
که باز مست بدوشم کشید چون شب دوش
عقله گشت مرا عقل ساقیا برخیز
عقال عقل بدران بداروی بیهوش
از آن شراب بیاور که روح قدسی را
نسیم جرعه آن میکند چو من مدهوش
بیا حریف خرابات عشق و زین ساقی
بجز شراب خدائی خویشتن مفروش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به نوعی دعوت به عشق و وابستگی به الهام معنوی است. شاعر در ابتدا به مژدهای که از عالم غیب شنیده اشاره میکند و از مخاطب درخواست میکند که با جان و دل به عشق بپردازد. او از راز و رمز عشق سخن میگوید و به اهمیت نگاه به زیباییهای زندگی تأکید میکند. شاعر همچنین به خوشی و سرمستی ناشی از عشق و شراب اشاره میکند و از ساقی میخواهد که شرابی سرشار از محبت و نشئگی بیاورد. در نهایت، او تأکید میکند که جز عشق الهی چیزی را نباید فروخت، و باید به خوشیهای دنیوی و عرفانی عشق ورزید.