شمارهٔ ۱۳۷ حسین خوارزمی
حسین خوارزمی / غزلیات، قصاید و قطعات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
چون تیره گشت روزم بی آن چراغ محفل
بگذار تا بسوزم چون شمع ز آتش دل
بی روی نازنینان از جان چسود ای جان
بی وصل همنشینان از زندگی چه حاصل
سازم بداغ دردش زانروی می نگردد
داغش جدا ز جانم دردش ز سینه زایل
کام دلم زمانه از دست برد بیرون
یارب مباد هرگز کار زمانه حاصل
آن نور هر دو دیده وان راحت دل و جان
از دیده رفت لیکن در دل گزیده منزل
سر قضا چه پرسی زینجاست مست و واله
جان هزار زیرک عقل هزار عاقل
گر وصل دوست جوئی بگذر حسین از خود
ورنه کجا توانی گشتن بدوست واصل
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از تنهایی و ناکامی خود در عشق سخن میگوید. او با غم و اندوه از فقدان محبوب و بینوری روزها یاد میکند و از آتش دلش میسوزد. او بیان میکند که زندگی بدون همراهی محبوبان بیفایده است و درد فراق برایش غیرقابل تحمل است. شاعر نگران است که زمانه هرگز به خواستههایش نرسد و با اشاره به درد و رنجی که از جدایی احساس میکند، بر اهمیت وصال عشق تأکید میکند. او در پایان به مسیری اشاره میکند که باید برای یافتن وصل به محبوب طی کند و بر این نکته تأکید میکند که اگر کسی بخواهد به محبوبش برسد، باید از خود بگذرد.