شمارهٔ ۱۸۳ حسین خوارزمی
حسین خوارزمی / غزلیات، قصاید و قطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چمن شکفته و گلها ببار می بینم
ولیک بی رخ او گل چو خار می بینم
اگر بهشت بود دوزخ است در چشمم
هر آن دیار که خالی ز یار می بینم
گل امید من از باد هجر گشت زبون
خزان نگر که بوقت بهار می بینم
جراحت دل خود را مجوی مرهم از آنک
بهر که مینگرم دل فکار می بینم
ز درد هر که بنالید و از جفا بگریخت
ز روی اهل دلش شرمسار می بینم
دریغ خطه خوارزم شد چنانکه در او
نه یار و مونس و نی غمگسار می بینم
اساس قصر بقا بایدت نهاد حسین
بنای عمر چو نااستوار می بینم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر حسرت و ناامیدی خود را نسبت به دنیا و عشق بیان میکند. او زیباییهای طبیعت و جشن بهار را میبیند، اما با وجود این زیباییها، غم و اندوهی عمیق در دلش وجود دارد و بدون یار، همه چیز را خالی و بیمعنا مییابد. او به این نکته اشاره میکند که هر جا که یار و همراهی نیست، آنجا برایش دوزخی است. همچنین، از دوستیها و محبتهای از دست رفته صحبت میکند و احساس نارضایتی از زندگی و دنیا را به تصویر میکشد. در نهایت، شاعر با اشاره به بنا نداشتن زندگی بر اساس محبت و دوستی، به بیثباتی عمر اشاره میکند.