شمارهٔ ۱۹۲ حسین خوارزمی
حسین خوارزمی / غزلیات، قصاید و قطعات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
بازم به نازی شاد کن ای نازنین دلدار من
مرهم ز زخم عشق نه بر سینه افکار من
ای آتش عشق خدا سوزان تن خاکی ما
وی صرصر وحدت بیا بر باد ده آثار من
در راه وحدت ای شمن زنار شد هستی من
شمشیر سبحانی بزن تا بگسلد زنار من
قدری که دارم زاب و گل خارست در گلزار دل
ای گل ز رخسارت خجل آتش بزن در خار من
تو شمع و من پروانه ام تو بحر و من دردانه ام
در خویشتن بیگانه ام باشد که باشی یار من
تیغی بکش تا سر نهم وز ذوق رویت جان دهم
عشاق کشتن کار تو مشتاق مردن کار من
جنت نباشد گلشنی در ساحت گلزار دل
ای گل ز رخسارت خجل در جان آتش بار من
گر سر دل گویم دمی آشفته گردد عالمی
در این جهان کو محرمی تا بشنود اسرار من
بس کن حسین از گفتگو با کس مگو اسرار هو
لب تشنه ای باید که او نوشد دمی گفتار من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با نازنین خود به گفتگو میپردازد و به عشق و دلدادگی اشاره میکند. او از زخمهای عشق میسوزد و از معشوق درخواست میکند که بیاید و او را شاد کند. شاعر به وحدت و پیوستگی روحی اشاره میکند و از درد و خوشیهای عشق سخن میگوید. او خود را شمع و معشوق را پروانه میداند و از شدت عشق، تمایل به فدا شدن دارد. همچنین از خجلتی که در برابر زیبایی معشوق احساس میکند سخن میگوید و بر این نکته تأکید دارد که عشق او عمیق و غیرقابل وصف است و هیچ کس نمیتواند اسرار او را درک کند.