نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۴۰ حسین خوارزمی

حسین خوارزمی / غزلیات، قصاید و قطعات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

دوش مرا رخ نمود دلبر روحانئی

داد بدست دلم سبحه سبحانئی

من چو بفرمان او سبحه گرفتم بدست

برد ز من دین و دل از ره پنهانئی

گشت دلم مست او جان شده پابست او

خورده هم از دست او باده جانانئی

سوی من شه نشان کرد جنیبت روان

کرد در اقلیم جان غارت سلطانئی

آن شه پر مکر و فن داشت خرابی من

تا بنهد از کرم گنج بویرانئی

آه که از عشق دوست کین همه فتنه ازوست

عابد دیرینه شد عاشق رهبانئی

کرد ز خود فانیم داد پریشانیم

برد مسلمانیم آه مسلمانئی

سطوت عشق جلیل ساخته بی قال و قیل

خون دلم را سبیل بر خطر جانئی

آه که از بیخودی من چه شغب ها کنم

گر نکند شاه من رسم نگهبانئی

دوست چو آمد عیان رفت حسین از میان

عاریه دارد بدوش خلعت انسانئی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق عمیق و تاثیرگذار خود به یک معشوق روحانی سخن می‌گوید. او بیان می‌کند که چگونه دلش با دیدن این معشوق به شدت تحت تاثیر قرار گرفته و از فرمان او تسلیم می‌شود. شاعر از احساس مستی و شادی ناشی از این عشق صحبت می‌کند و به قدرت و هنرمندی معشوق در جذب او اشاره می‌کند. او همچنین دچار اضطراب و پریشانی شده و به یاد می‌آورد که این عشق او را از دین و ایمانش دور کرده است. در نهایت، شاعر از حسرت و شگفتی خود نسبت به بی‌خبر بودنش از هویت واقعی‌اش می‌گوید و از تأثیرات عمیق عشق بر وجودش می‌نویسد.