شمارهٔ ۳۷ حسین خوارزمی
حسین خوارزمی / غزلیات، قصاید و قطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کدام جان گرامی که مبتلای تو نیست
کدام طایر قدسی که در هوای تو نیست
کدام سر نه سراسیمه است در قدمت
کدام دل هدف ناوک بلای تو نیست
ز دل چسود مرا گر ز عشق خون نشود
ز جان چه حاصلم ای جان اگر فدای تو نیست
مرا بقا ز برای لقای تو باشد
بقای خویش نخواهم اگر لقای تو نیست
مباد یک نفس از عمر خویش برخوردار
کسی که عمر گرامیش از برای تو نیست
کراست شورش جانی که نیست آرزویت
کجاست شاه جهانی که او گدای تو نیست
رضای تو اگر اندر هلاک من باشد
بیا بکش که مرادم بجز رضای تو نیست
وفا نمی طلبم راضیم بجور و جفا
کدام ذوق و نشاطی که در جفای تو نیست
حسین از همه عالم شده است بیگانه
هنوز چیست ندانم که آشنای تو نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به شدت اظهار عشق و وابستگی عمیق به معشوق است. شاعر از همه چیزهایی که در این جهان وجود دارند، سوال میکند که کدام یک از آنها نمیتواند به محبوب او مرتبط باشد. او به شدت مشتاق است که زندگیاش تنها برای ملاقات با معشوق باشد و حتی اگر این دیدار به قیمت جانش تمام شود، باکی ندارد. شاعر میگوید که اگر زندگیاش بدون عشق معشوق باشد، ارزشی ندارد و به وضوح ابراز میکند که هیچ چیز دیگری برایش اهمیت ندارد، حتی در جفا و بیوفایی معشوق. به بیان دیگر، منظور شاعر این است که عشق به معشوق برای او بالاترین ارزش را دارد، و اگر این عشق نباشد، زندگی بیمعناست.