شمارهٔ ۴۷ حسین خوارزمی
حسین خوارزمی / غزلیات، قصاید و قطعات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
این چه داغی است که از هجر تو بر جان من است
وین چه سوزیست که بر سینه بریان من است
حال دل از شکن طره خود پرس که او
مو بمو واقف احوال پریشان من است
با چنین دیده غم دل نتوانم پوشید
زانکه غماز دلم دیده گریان من است
همچو مجنون بجنون شهره شهری شده ام
تا سر زلف خوشت سلسله جنبان من است
بی توام ترک تماشای گلستان نبود
هر کجا چون تو گلی او ز گلستان من است
آسمان گو بنشان شمع شب افروز فلک
ماه رخساره تو شمع شبستان من است
از زر و سیم رخ و اشک توانگر گشتم
تا که گنج غم تو بر دل ویران من است
زان لب همچو نگین و دهن چون خاتم
ملک آفاق چو جمشید بفرمان من است
سالها لاف زدم کان فلانم لیکن
از کرم هیچ نگفتی که حسین آن من است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر حس عمیق عشق و دلتنگی شاعر است. او از داغی که ناشی از دوری معشوق است، رنج میبرد و سوز دلش را توصیف میکند. شاعر به دل خود و دردهای ناشی از یار میپردازد و میگوید که حتی با چشمانش نمیتواند غم را پنهان کند. او خود را به مجنون تشبیه میکند که از عشق در جنون به سر میبرد و بدون معشوق، زیباییهای زندگی را بیمعنی میداند. شاعر همچنین اشاره به زیبایی معشوق دارد و از او به عنوان منبع نور و روشنی یاد میکند. عشق به یارش همچون گنجی در دل اوست و در نهایت، به احساس حقارت و دشواری در بیان وابستگیاش به یار اشاره میکند.