نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۱ حسین خوارزمی

حسین خوارزمی / غزلیات، قصاید و قطعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

جان من بی رخ تو جانم سوخت

تو روان گشتی و روانم سوخت

بی تو دل را قرار و صبر نماند

کاتش عشقت این و آنم سوخت

گفتم آهی کشم ز سوز جگر

آه کز آتش زبانم سوخت

یک نشان از تو نا شده پیدا

شوق هم نام و هم نشانم سوخت

چون نسوزد ز آه من دل دوست

که دل دشمن از فغانم سوخت

آه کان ماه مهربان عمری

ساخت چون عود و ناگهانم سوخت

آتشی بود آب چشم حسین

که از او جمله خان و مانم سوخت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این ابیات از سوز و گداز عشق و فراق می‌نالد. او می‌گوید که جانش به خاطر دوری معشوق می‌سوزد و بی‌معشوق دیگر هیچ آرامش و صبری ندارد. عشقش هر چیزی را می‌سوزاند و حتی آهی که می‌کشد از درد درونش نیز آتش می‌گیرد. او از نشانه‌ای از معشوق حسرت می‌خورد و می‌گوید که قلب دوست هم باید از درد او بسوزد. در نهایت به یادآوری معشوقی می‌پردازد که چون عود سوخته است و به تصویر کشیدن اشک حسین به عنوان آتش سوزان اشاره می‌کند که همه چیز را می‌سوزاند.