نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۳ حسین خوارزمی

حسین خوارزمی / غزلیات، قصاید و قطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بیا که جان من از داغ انتظار بسوخت

دلم ز آتش هجرانت ای نگار بسوخت

قرار و صبر و دل و عقل بود مونس من

کنون ز آتش شوق تو هر چهار بسوخت

بحال من منگر زانکه خاطرت سوزد

از اینکه جان من خسته فکار بسوخت

مباد آنکه رسد دود غم بدامن گل

ز عندلیب ستمکش اگر هزار بسوخت

ز دور چرخ ندانم چه طالع است مرا

که کشت زار امیدم بنوبهار بسوخت

ز سوز سینه مجروح من نشد آگه

مگر کسیکه چو من از فراق یار بسوخت

در این دیار من از بهر یار معتکفم

وگرنه جان حسین اندرین دیار بسوخت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از درد و رنج ناشی از دوری معشوق سخن می‌گوید. او می‌گوید که جانش از انتظار برای معشوق به آتش درآمده و دلش نیز به خاطر فراق سوخته است. عشق و شوق معشوق باعث شده که همه چیز از جمله قرار، صبر و حتی عقلش را از دست بدهد. همچنین او نسبت به حال خود نگران است و می‌گوید که اگر غم به گل برسد، خسارت بزرگی خواهد بود. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره می‌کند که در این دنیا به خاطر عشق معشوق به عبادت و بندگی پرداخته و در غیر این صورت جانش نیز در این دیار می‌سوزد.