نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۷ حسین خوارزمی

حسین خوارزمی / غزلیات، قصاید و قطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

اگر برد سوی دارالقرار ما را دوست

دلم قرار نگیرد در او مگر با دوست

مرا نه ملک جهان باید و نه باغ جنان

که نیست از دو جهانم مراد الا دوست

چنان بجان من آمیخت دوست از سر لطف

که نیست فرق ز جان عزیز من تا دوست

بدان مقام رسید اتحاد من با او

که باز می نشناسم که این منم یا دوست

ز دوست دیده بینا بجوی تا بینی

که هست در همه کائنات پیدا دوست

چه باک اگر همه عالم شوند دشمن ما

چو هست آن شه خوبان عهد با ما دوست

میان ما و تو جز صلح نیست ای زاهد

ترا نعیم ریاض بهشت و ما را دوست

حسین اگر همه خویشان شوند بیگانه

به جان دوست که ما را بس است تنها دوست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر عشق و ارادت عمیق شاعر به دوست (الهی) است. شاعر اعتراف می‌کند که هیچ چیزی در جهان برایش مهم‌تر از دوست نیست و اگرچه ممکن است همه چیز را از دست بدهد، اما آرامش و قرار او تنها در دوستی با این دوست پیدا می‌شود. او احساس می‌کند که آنچنان به دوست نزدیک شده که دیگر نمی‌تواند تفاوتی میان خود و دوست قائل شود. حتی اگر همه جهان با او دشمن شوند، به خاطر دوستی‌اش با آن محبوب، احساس خوشبختی می‌کند. در نهایت، شاعر تأکید می‌کند که بین او و دوستش تنها صلح و محبت وجود دارد و در مقابل بیگانگی دیگران، تنها عشق دوست برایش کافی است.