شمارهٔ ۷۵ حسین خوارزمی
حسین خوارزمی / غزلیات، قصاید و قطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا ز مدرسه عشقت بخانقاه کشید
بصدر صفه دولت ز پایگاه کشید
حدیث آتش عشقم مگر رسید به نی
که نی ز سوز درون صد هزار آه کشید
دلم چو پای ارادت نهاد در ره عشق
نخست دست تمنا ز مال و جاه کشید
کسی که بدرقه اش عشق شد بکعبه وصل
نه خوف بادیه دید و نه رنج راه کشید
شکست لشکر صبر و گریخت شحنه عقل
چو در دیار دلم عشق تو سپاه کشید
رخت بدعوی خونم نوشت خط آنگاه
دو ترک کافر سرمست را گواه کشید
تن نزار من زار شد هلاک از غم
که بار کوه نیارم به برگ کاه کشید
چه غم ز سرزنش یار و طعنه اغیار
مرا که سایه لطف تو در پناه کشید
اگر گناه بود سر بپایت افکندن
حسین دست نخواهد از این گناه کشید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از شاعر عشق و شور و شوق عمیق او به معشوق سخن میگوید. او از درد و رنجی که عشق به او میآورد سخن میکند و بیان میکند که عشق او را از مدرسه و دنیای مادّی به سوی یک معراج روحانی کشانده است. او به سوز و گداز درونی خود اشاره میکند و میگوید که باوجود دشواریها و مصائب، عشق او را از هر گونه ترس و مضیقهای دور کرده است. شاعر به جنگ میان صبر و عقل اشاره میکند که در برابر عشق شکست خوردهاند. او همچنین از سرزنشهای سایرین مبنی بر خطاهایش ابایی ندارد و خود را قربانی این عشق میداند. در نهایت، او به عشق خود وفادار میماند و حتی اگر گناهی باشد، از آن دست نخواهد کشید.