شمارهٔ ۱۰۱۰ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
چه کنم با صف مژگان بلا پرور او
رگ جان می زند از خیره سری نشتر او
هر که سوزد زحسد سینهٔ کین آور او
گل کند آتش نمرود ز خاکستر او
بر زمین چون گل مهتاب فتد نقش پی اش
بسکه غلتیده صفا در قدم گوهر او
رو به خلوتگه آیینه که از بیتابی
بی تو زنجیر زهم می گسلد جوهر او
ای خوش آن دیدهٔ حق بین که زنظارهٔ حسن
نبود در نظرش غیر پدیدآور او
ریزد از لاله به تحریک نسیمی بر خاک
بسکه سرشار می رنگ بود ساغر او
مرغ یاقوت پری دوش به خوابم آمد
که مرا پلک و مه گشته چو بال و پر او
عین دریای وصال است به هر چشم زدن
چون حباب آنکه هوای تو بود در سر او
می توان یافتن از نالهٔ قمری که مدام
آتشی هست نهان در ته خاکستر او
دل جویا نخورد زین غزل آرایی آب
منقبت سنج بود خامهٔ مدحتگر او
شاه مردان جهان آنکه زبان قلمم
زین دو مطلع شده پیوسته ثناگستر او
به دو عالم ندهم ذرهٔ خاک در او
عالم و هر چه در او جمله به گرد سر او
هر که شد تاج سرش خاک در قنبر او
بر فلک ناز کند بلکه به بالاتر او
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر با احساسات عمیق و توصیفاتی زیبا درباره عشق و زیبایی بیان شده است. شاعر از مژگان معشوقش که او را با درد و شوق آشنا میکند، سخن میگوید و مینویسد که این عشق جانکاه است و به شدت او را تحت تأثیر قرار داده است. او به زیباییهای معشوق اشاره میکند و میگوید که عالم بدون او بیارزش است. در نهایت، شاعر عشق را چون آتشی پنهان میبیند که هر کسی در وجود خود دارد و این عشق برای او از همهچیز ارزشمندتر است.