نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۴۱ جویای تبریزی

جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

ای دل از فیض محبت چه بسامان شده ای

عشقت آن مایه نیفشرد که عمان شده ای

خواب آسایشی از خویش دگر چشم مدار

کز خیال لبش ای دیده نمکدان شده ای

نگذری تا ز رعونت نچشی لذت درد

همچو گل گر همه تن چاک گریبان شده ای

جان ز نزدیکی ات ای جسم به تنگ آمده است

یوسفی را ز چه رو بیهده زندان شده ای؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به احساسات و دردهای ناشی از عشق اشاره می‌کند. او از دل می‌خواهد که با محبت عشق، به آرامش برسد و در عین حال هشدار می‌دهد که نباید به آسایش تصوری از معشوق دلخوش شود. عشق، دردها و رنج‌های خاص خود را دارد و بدون تجربه آن‌ها، لذت واقعی عشق درک نمی‌شود. شاعر همچنین به نزدیکی جسمی اشاره می‌کند و از تنگی جان ناشی از این نزدیکی می‌گوید، به گونه‌ای که زندگی شبیه به زندان برای یوسف شده است. به طور کلی، در این شعر، عشق با تمامی چالش‌ها و لذت‌هایش به تصویر کشیده شده است.