نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۵۷ جویای تبریزی

جویای تبریزی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

سر کویی بود عشرتگه ما یا گلستانی

بهشت ماست در هر جا که باشد روی خندانی

تو چون مست خرام آیی به گلشن، عندلیبان را

ز هر پر چون دم طاووس روید چشم حیرانی

مرا سروی ربود از خود که در عشقش اسیران را

ز پیراهن چو قمری نیست بر جا جز گریبانی

شب مهتاب با هر گل زمین لطف چمن باشد

از این یک برگ نسرین می شود عالم گلستانی

چه باک از کشتن من دست و تیغی گر کنی رنگین

ز بس آزاده ام، گردم نگیرد طرف دامانی

گرفتاریست جویا باعث جمعیت خاطر

دلم جمع است در بند سر زلف پریشانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از زیبایی و لذت‌های عشق و طبیعت صحبت می‌کند. او به محلی پر از شادی و گل‌ها اشاره دارد که بهشت اوست، هر جا که محبوبش با روی خندان حضور داشته باشد. هنگامی که معشوق او مانند یک مست به سوی گل‌ها می‌آید، حیرت و شگفتی در دل‌ها به وجود می‌آورد. شاعر از احساس اسارت در عشق به یک سرو (درخت بلند) سخن می‌گوید و می‌گوید که در زیبایی طبیعت و شب مهتاب، حتی یک برگ نسرین هم می‌تواند جهانی از گلستان بسازد. او با فلسفه‌ای آزادی‌خواهانه، از کشتن و آسیب رساندن به خود نمی‌ترسد، زیرا آزاده و بی‌قید است. در نهایت، او نیاز به محبت و توجه را احساس می‌کند و دلش در پیچیدگی‌های عشق و زلف معشوق گرفتار شده است.