شمارهٔ ۱۰۵۸ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
ز هجرت پیکرم خواب فراموش است پنداری
وجودم نالهٔ لبهای خاموش است پنداری
قدم با آنکه از پیری دو تا گردیده است، اما
ز شوقش چون کمال سرتاسر آغوش است پنداری
نشد پژمرده از دم سردی دی غنچهٔ طبعم
بهار تو جوانیهایش در جوش است پنداری
ز فیض باده هر مو بر تنم رنگین زبانی شد
به بیهوشی قسم سرمایهٔ هوش است پنداری
به شوق نکته ای کز غنچهٔ او سر زند جویا
سراپای دلم مانند گل، گوش است پنداری
کی ام من؟ عاشق غم دیدهٔ بسیار محزونی
نگه دیوانه ای، کاکل اسیری، زلف مفتونی
شکست قلب عاشق راست در طالع مگر امشب
لبت از پشتی خط می زند بر دل شبیخونی
شراب آن نگه در جام طاقت هر کراریزی
چو خم بی دست و پا گردد اگر باشد فلاطونی
نه تنها جاده می غلتد بخاک از طرز رفتارش
بود هر نقش پا دنبال سروش چشم پرخونی
کشد کهسار را جویا سر زنجیر افغانت
مگر در قرنها خیزد ز صحرا چون تو مجنونی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این سروده، احساسات عمیق خود را نسبت به دوری و هجرت بیان میکند. او با توصیف تنهایی و غمی که بر قلبش حاکم است، اشاره به عشق و شوقی میکند که هنوز زنده و جوان است. شاعر حس میکند که وجودش پر از ناله و خاموشی است، اما به محض یادآوری عشقش، نیرویی جوان از درونش برمیخیزد. او عشق را مانند بادهای میداند که او را به بیهوشی میکشاند و میگوید که عواطفش همچون گلداری گوش به زنگ آمدهاند. همچنین اذعان میکند که چشمهای عاشقش، درد و غم بسیاری را تحمل کرده و در نهایت، با زبانی شاعرانه از مهارت و زیبایی محبوبش سخن میگوید. در کل، شعری است پر از احساس و کنجکاوی درباره عشق و عواطف انسانی.