شمارهٔ ۱۰۷۰ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کشید شور جنونم سوی بیابانی
که نه فلک بودش گرد طرف دامانی
ز من غزال هوس کرده صد بیابان رم
دلم به سینه چو شیری است در نیستانی
شب وصال چه حاجت به باده پیمایی
بس است باده و نقلم لبی و دندانی
دلم ز یاد نگاهش به خویش می لرزد
هزار خنجر مژگان و او، من و جانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساس عمیق و عاطفی شاعر اشاره دارد. او از شور و حال خود، که او را به بیابانی دور از دنیا میبرد، صحبت میکند. دل او همچون شیری در نیستان میلرزد و از یاد نگاه معشوقش به شدت تحت تأثیر قرار گرفته است. شاعر بیان میکند که شب وصال (دیدار) به قدری شیرین است که نیازی به شراب و میگساری ندارد. در نهایت، او به شدت به معشوق خود وابسته است و این وابستگی به شکل خنجرهایی از مژگان معشوقش که بر دل او تأثیر میگذارند، توصیف شده است.