شمارهٔ ۱۳۱ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
نباشد مامنی چون پیکر ما عشق سرکش را
که نبود غیر خاکستر حصاری امن، آتش را
دل یکدسته عاشق تا بکی گرد سرت گردد
حیا را کارفرما، دسته کن زلف مشوش را!
برو ساقی که من از ساغر آن چشم سرمستم
چه کیفیت رسد از می کشی رند هلاکش را
نمی دانم چسان در آن یک مژگان بهم سودن
نگاهت بر دل غمدیده خالی کرد ترکش را
بسی ناموس دلها می رود بر باد رسوایی
مبادا آشنایی با نسیم آن زلف دلکش را
خوشا روزی که جویا روز و شب چون چشم می نوشش
به طاق ابروی او می زدم صهبای بی غش را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و احساسات عمیق عاشقانه است. شاعر به وجود جسم انسان به عنوان مأمنی برای عشق اشاره دارد و بیان میکند که هیچ چیز جز خاکستر نمیتواند آتش عشق را در امان نگه دارد. دل عاشق در پی زیباییهای محبوب گرد میچرخد و حیا را به چالش میکشد. همچنین بر وحشتهای ناشی از غم و دلشکستگی تأکید میکند و به زیباییهای ظاهری محبوب و تأثیر آن بر دل عاشق اشاره دارد. در نهایت، شاعر آرزوی روزی خوش را میکند که بتواند با محبوبش به آرامش و خوشی دست یابد.