شمارهٔ ۱۵ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مگر به سعی توان دید جسم لاغر ما
یک استخوان چو هلال است پای تا سر ما
همیشه سایهٔ عشق تو بود بر سر ما
چکیدهٔ جگر آتش است گوهر ما
نوید وصل ترا احتیاج قاصد نیست
که هر پریدن چشمی بود کبوتر ما
در آتشیم ز بس در هوای گمنامی
چراغ دودهٔ عنقا بود سمندر ما
زدست و پا زدن آخر به هیچ جا نرسد
در این محیط چو موج هوا شناور ما
زجوش گریه جلا یافت دیده ام جویا
نکو زآب برون آمده است ساغر ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف حال و وضعیت عاشقانه شاعر میپردازد. او به لاغری جسم خود اشاره میکند که به دلیل عشق و اشتیاق به معشوق به وجود آمده است. عشق معشوق همیشه بر زندگی او سایه افکنده و وجود او را مانند جواهری گرانبها توصیف میکند. شاعر بیان میکند که نیاز به پیامآور برای رساندن خبر وصال نیست، زیرا چشمان او به مانند کبوتر در جستجوی معشوق پرواز میکنند. حسرت و آتش عاشقانه او را در حال گمنامی و دوری از معشوق سوزانده است. او در نهایت به این نتیجه میرسد که تلاش بیثمر و آشفتهخوابی در این محیط، فقط رنج و درد به همراه دارد. در عین حال، او روزنهای از امید را در اشکهای خود میبیند که نشاندهنده جستجو و آرزوی وصال است.