نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷۵ جویای تبریزی

جویای تبریزی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بی زبانی روز محشر عذرخواه ما بس است

خامشی در شرمساریها گواه ما بس است

ما تنگ ظرفان به یاد باده مستی می کنیم

در بهاران سایهٔ تا کی پناه ما بس است

گرد راه نیستی شو تا به مقصد پی بری

در محبت، رفتن از خود خضر راه ما بس است

احتیاج شاهدی در دعوی عشق تو نیست

مهر داغی بر سر طومار آه ما بس است

در شب هجران او جویا ز یادش می رویم

اینقدر در عشق بازیها گناه ما بس است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و اندوه ناشی از جدایی می‌پردازد. شاعر از بی‌زبانی و خاموشی خود به عنوان عذری در روز محشر یاد می‌کند و اعتراف می‌کند که کمبود عشق و عشق‌بازی‌ها باعث شرمساری‌اش شده است. او به یاد باده مستی و لحظات خوش گذشته است و از دوری معشوق در شب‌های هجران گله‌مند است. در نهایت، اشاره می‌شود که نیازی به شهادت در عشق نیست و فقط در دل خود، داغ عشق را احساس می‌کند. شاعر بر این باور است که دیگر نمی‌خواهد در عشق بازی‌ها غرق شود و به خود می‌گوید که کافی است.