شمارهٔ ۲۳۲ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز وانمود پریشانی ام چو گل عار است
که مشت بسته چو غنچه هزار دینار است
ز مرد کار مجو جز ملایمت در خشم
که چین جوهر ابروی تیغ هموار است
خیال روی تو از بس به دیده صورت بست
به رنگ عکس ز آیینه ها نمودار است
به محفل تو سرش در کف نیاز بود
دماغ هر که به رنگ پیا له سرشار است
بیار باده که فصل شکست توبهٔ ماست
خط سیاه تو ابر بهار رخسار است
مرا به بزم طلب از بلندی همت
چو برگ لاله زبان سر به مهر اظهار است
پر است بسکه دل از گرد کلفتم جویا
خیال یار در او همچو نقش دیوار است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات و تفکرات شاعر در مورد عشق و زیبایی میپردازد. شاعر به پریشانی و درون خود اشاره میکند و میگوید این پریشانی برای او مانند گلی است که با ظاهر آرامش، درونش دچار تنش است. او به محبت و نرمخویی به عنوان راهی برای مدیریت خشم اشاره میکند و تاکید دارد که وقتی به یاد محبوبش میافتد، چهرهاش در ذهنش نقش میبندد. شاعر از بهار و زیباییهای آن صحبت میکند و به دنبال نوشیدن شرابی است که نشانهای از فصل نو و توبه باشد. در ادامه به دلش اشاره میکند که پر از احساسات و عشق به معشوق است، در حالی که خیال محبوبش در دلش مانند نقش و نگار بر دیواری است که همیشه حاضر است.