شمارهٔ ۲۴۶ جویای تبریزی
جویای تبریزی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
جان چیست؟ عمر من که نیارم از آن گذشت
نتوان گذشت از تو ز جان می توان گذشت
بی طالعی نگر که به گوشش نمی رسد
با آنکه شور ناله ام از آسمان گذشت
از آبگینه تیر ترازو نمی شود
چون از دلم خدنگ تو ابر و کمان گذشت
نتوان گذشت از کمر تابدار یار
زلفش به حیرتم که چسان زان میان گذشت
مردانه پشت پای به افلاک می زنم
رستم کسی بود که از این هفت خوان گذشت
گویم اگر به کوه نیارد جواب داد
از ضعف آنچه به تو به این ناتوان گذشت
جویا به طور طالب آمل غزلسراست
صیت سخنوریش ز مازندران گذشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به جدایی و دلتنگی خود اشاره میکند و بیان میکند که جانش را فدای عشق میکند و نمیتواند از آن بگذرد. او به طالع خود مینگرد و میبیند که نالههایش در اوج آسمانها هم شنیده نمیشود. همچنین به زیبایی و جذابیت معشوق خود اشاره میکند و میگوید که او نمیتواند از آن زیبایی بگذرد. شاعر به قدرت و شجاعت خود نیز میبالد و میگوید اگر به کوه هم برود، باز هم از عشقش نمیگذرد. در نهایت، اشارهای به یک شاعری دیگر و خوشنامی او از مازندران میکند.